رو هوا

خرید بک لینک

سلام دوستای خوبم

بلاخره اومدم و تکونی به خودم دادم که بنویسم.این چند ماه و مخصوصا ماه اخیر خیلی بیکار بودم و مدام وبگردی میکردم ولی حس نوشتن نداشتم.با وجودیکه نوشتن رو دوست دارم ولی همیشه یه تنبلی دارم برای نوشتن و باید یه انگیزه قوی واسه نوشتنم وجود داشته باشه.هرچند کسی دیگه منتظر نوشتن من نیست.ولی خب من برای دل خودم مینویسم.شاید روزی این نوشته ها برام با ارزش بشن.مثلا ده سال دیگه بیام سر بزنم و بخونم و برام تجدید خاطره بشه.

تو پست قبلی خیلی ناامید بودم ولی باورتون میشه خدا درای رحمتشو به روم باز کرد و من یکی یکی کمکاشو دیدم.اکثر اون چیزاییکه میخواستم بفروشم فروش رفتن و من با پولشون تونستم بخشی دیگه از وسایلمو بخرم.الان تقریبا 1 ماهه کاملا از خرید فارغ شدم و فقط مونده تیکه های بزرگ که تا خونه نباشه نمیشه خرید و من در انتظار درست کردن کارای عروسی از طرف خانواده ی دامادم.متاسفانه خانواده ی اونا بسیار دل گنده تشریف دارن و من دیگه از اینهمه صبر برای شروع زندگی خسته شدم.مشکلاتی تو خانواده شون هست که نمیزاره ذهنشونو رو ما معطوف کنن و من مجبورم صبر کنم و هیچی نگم.نزدیک یه سال و نیمه عقدم و واقعا دیگه برام خسته کننده شده.البته نه اینکه چیزی نگفته باشم.گفتم، ولی نمیشه اصرار بیخود کرد.باید خودشون دست به کار بشن.

چند وقت پیش وبلاگ یه دوستی رو میخوندم که خارجه و در عرض یکی دو ماه ازدواج کرد و رفت سر زندگیش.نمیدونم ما ایرانیا این دوران عقد اونم گاها طولانیش رو برای چی گذاشتیم.این دوران نهایتا فقط تا یک سالش خوبه بعد از اون واقعا دیگه بی مزه میشه.ولی کو گوش شنوا.انگار قانونه حتما تا یه مدتی بیخیال بیخیال باشن تا اینکه دری به تخته ای بخوره یادشون بیفته ما رو هم دریابن.دوس دارم خدا بازم خودش و فقط خودش از این مرحله هم ردم کنه که واقعا انگار مثل عنوان پستم سر در هوام.کاملا بلا تکلیفم.نه این وریم نه اون وری.جا و مکان ثابت ندارم.مثل خونه به دوشام.همیشه یه کوله بار دنبالمه از این خونه به اون خونه(منظور خونه خودمون و مادر شوهر گرامی میباشد) .نمیدونم فقط من این حسا رو تجربه میکنم و غر میزنم یا همه این شرایطو داشتن.خیلی مسخره س بخدا.

خب از این غر که خلاص بشم زندگی میگذره با همه ی خوب و بدش.من همچنان نتونستم کار گیر بیارم و مشکلم فقط یه چیزه فن بیان.واقعیت اینه من فن بیان بالایی ندارم.خیلی تلاش کردم که بهترش کنم ولی نمیشه و هرجا میرم واسه کار احتمال 90 درصد به همین خاطر پذیرفته نمیشم.بارها از خدا خواستم کمکم کنه ولی واقعا بیهوده بوده و نشده.این مسئله کاملا ذاتیه و نمیشه تغییرش داد.تن صدا و رفتارهای شخصیتی و ... ذاتیه و عوض نمیشه.من ذاتا درونگرام، حساسم ،آرومم، تن صدام یکم کلفته، یکمی هنوز ته لهجه دارم ،زیاد عشوه تو بیانم نیست،یکم خجالتی و ماخوذ به حیام.اینا تموم نقاط ضعف منه.کاش میتونستم شب بخوابم و صبح بیدار شم و همه اینا برطرف شده باشه.ولی نمیشه.البته اونقدا هم بد نیستم ولی خب الان دخترای اجتماعی و بروز تو جامعه خیلی زیادن و بالطبع اونا رو زودتر به کار میگیرن.

حس میکنم از آخرین کاری که اومدم بیرون منو طلسم کردن.هرچند من خودم بیرون نیومدم و اونا خودشون عذرمو خواستن ولی نمیدونم چرا حس میکنم دیگه بعدش من یه کار درست حسابی پیدا نکردم.نهایتا 4 ماه بعد اون کار کردم و دو تا کوتاه مدت.این مدت برای 3 سال خیلی زیاده.من خیلی بیکاری کشیدم.دلم میخواد بدونم اشتباهم چی بوده؟من به کسی بدی نکردم.دل کسیو نشکستم.چرا خدا این مسئله رو برام حل نمیکنه.شاید باورتون نشه ولی پیدا کردن کار برای من جز یکی از آرزوهام شده بیکاری بی پولی به دنبال داره و این یه معضل بزرگه.اونم تو شرایطی که باید هم خودت تنها جهیزیه تقریبا خوب بگیری هم هر روز کادو برای تولد یکی از اقوام شوهر بگیری هم به خودت برسی و شیک باشی.البته که از هر طرف یه کمکی هم میگیرم که تا الان کارام انجام شده ولی به هر حال سخته.من با یه ماه کار تلافی خیلی چیزا رو در میارم ولی کار جور نمیشه.امیدوارم دفعه بعدی که مینویسم کار خوب پیدا کرده باشم وگرنه دیگه از خودم ناامید میشم.البته از خدا نه فقط از خودم.چون میدونم خدا خیلی مهربونه و حتما حکمتی داره که نمیشه

یه اتفاقی برام افتاد این چند وقته که خیلی روی روحیه م تاثیر منفی گذاشت و به شدت استرسم بالا رفت و همش میگفتم کاش میشد از این مملکت برم.ولی با نوع ازدواج من فکر میکنم تا مدتها این آرزو برام رویا باشه و به حقیقت تبدیل نشه.میدونید من دلم میخواد از زندگی متاهلیم بگم ولی اینجا و هیچ فضای مجازی رو امن نمیدونم.همیشه نگران اینم کسی از آشناها منو پیدا کنه و از زندگیم سر در بیاره.

الان اگه بخوام یه نظریه راجع به ازدواج از دیدگاه خودم بدم اینه که مجردی میتونه سرشار از تنبلی و آرامش باشه و متاهلی سرشار از بدو بدو و استرس و فشار.اما شیرینی متاهلی به تلخیه مجردی و تنهاییاش میچربه.واسه همینه که تا الان از ازدواج پشیمون نشدم و با همه ی خوب و بدش دوسش دارم.وقتاییکه میرم خونه ی مادر شوهر از بس بدو بدو میکنم و زندگی رو جریانه تند میفته خسته میشم و میام خونه مامانم یه دل سیر استراحت میکنم و خستگی در میکنم.بعد با خودم میگم من برم سر زندگیم دیگه کجا برم استراحت ؟ خخخ این خخخ رو هنوز یادم نرفته ها برای مواقع ابراز شوخی مفیده

خب دوستان پایه که همیشه بهم سر میزنید و دوس دارید تحلیلم کنید و بهم راهکار بدید تشریف بیارید که منتظرتونم.و ممکنه دوباره برم تا بعد بوقی

دلم میخواد بازم بنویسم ولی نمیدونم از چی

راستی تولدمم پیشاپیش مبارک

خدایا دوستت دارم خیلی زیاد

خدانگهدارتون

یکسال گذشت...

ما را در سایت یکسال گذشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت: 11:39

صفحه بندی