گریه کن گریه قشنگه

خرید بک لینک

سلام به همه ی دوستان عزیزم

دیگه باید بدونید من وقتی از این ورا میام که خیلی دلم گرفته باشه و یا کارم لنگ مونده باشه

راستش تو این چند ماه هم اتفاقای زیادی افتاد و من تجربه های کاری جدیدی داشتم ولی بازم به طور رسمی جایی مشغول کار نشدم و انگار کلا باید با شاغل بودن خداحافظی کنم.زندگی متاهلی منو به سمت زندگی دیگه ای سوق میده که دیگه فرصتی برای شاغل بودن نیست.ایشالا چند ماه دیگه میرم سر زندگیم و از اونجاییکه سنم کم نیست باید زودم بچه دار بشم و فکر میکنم با نوع ازدواجم نتونم شاغل بشم.اما الان بیشتر از شاغل بودن خریدای آخر جهیزیه حسابی نگرانم کرده.پول و چیزایی که پس انداز کرده بودم برای این موقع از ارزشش روز به روز پایینتر میاد و اجناس روز به روز گرونتر میشه و منم و همچنان بی پولی و مصائبش.من همیشه از اون دسته افراد بودم که بخاطر مجهز بودنم دستم از پول خالی بوده چون وقتی پولی دستم بیاد سریع برای مایحتاجم خرجش میکنم و اصولا پولی برام نمیمونه.خیلی ایده آل گرا فکر میکنم و در هر شرایطی باید مجهز باشم.اگه درآمد بالا داشتم شاید اینطور نبود ولی هیچوقتم نتونستم شغلی با درآمد بالا پیدا کنم که این مشکلم رو پوشش بده.خدا هم برای من زندگی رو اینطور رقم زده.راستش من تو هر برهه ای از زندگی یه درد جسمی بهم اضافه شد و از چند سال پیش تا الان مشکلی نداشتم تا اینکه امسال بخاطر فشارهای روحی در مورد فراهم کردن مقدمات زندگی که البته بخشیش اصلا به من مربوط نمیشد ولی من حرصش رو خوردم به سر درد هم مبتلا شدم.

نمیدونم تا چند سالگی دووم بیارم ولی مطمئنم تا به پیری برسم خیلی دردا رو گرفتم.چون از اون دسته آدما هستم که درونگرا هستم و دردم رو تو خودم میریزم و درد به شکل جسمی خودشو در من نشون میده.اولین بار به همین دلیل دست درد پیدا کردم و بعد ...

امروز اینقدر سر درد گرفته بودم که تصمیم گرفتم گریه کنم تا خالی بشم و یاد آهنگ قمیشی افتادم و گذاشتم و باهاش گریه کردم.و انگار خیلی سبک شدم.گریه واقعا بعضی مواقع درمانه

اینقدر مشکلات بهم فشار اورده بود که احساس کردم درجه ی احساسم به همسرم خیلی کم شده و بهش زنگ زدم و صداشو شنیدم و آرومتر شدم.به نظرم باید با این مشکلاتی که تو جامعه ما داره اتفاق میفته و هر روز فشار رو آدما بیشتر میشه خیلی سعی کنیم خودمونو سرپا نگه داریم..

شاید باورتون نشه ولی اینقدر امروز از زندگی ناامید شدم که وقتی عکس یه جوون رو رو اعلامیه فوت دیدم بهش گفتم خوش به حالت راحت شدی.اینجا جای خوبی نیست هر روز فشار از راه های مختلف هست .نمیدونم چطور داریم اینهمه گرونی و بدبختی رو تحمل میکنیم و زنده ایم.

متاسفانه هم خانواده ی من و هم خانواده ی همسرم اونطور که باید هوامونو ندارن و خیلی داریم برای شروع زندگی اذیت میشیم.من به شخصه پشتیبانی پدر رو ندارم و دارم به تنهایی جهیزیه جور میکنم و این گرونی هم درد مضاعف شده.خدا از باعث و بانیش نگذره

میدونم پستم پر از ناامیدیه ولی واقعا زندگی برام سخت شده این روزا

امیدوارم این روزا و بحرانا هم به خوبی بگذره








یکسال گذشت...

ما را در سایت یکسال گذشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت: 11:39

صفحه بندی